1 هزار سال بر ایران حکومت کرد و این هزار سال جزو بدترین سال هایی بود که ایران به خود دیده بود
دیوان همه آزاد بودند و ضحاک برای تفریح خود به مردان قوی میگفت که با دیو ها بجنگند و دو خواهر جمشید را که شهرناز و اَرنَواز را به همیری خود در آورده بود و هر روز دو پسر جوان را میکشت تا مار های شانه های خود را سیر کند
د این موقع دو مرد پاک دل به نان های اِرمایل و کِرمایل تصمیم گرفتند که آشپز ضحاک شوند هر روز به جای مغز انسان مغز گوسفند به ضحاک بدهند و هر ماه ۳۰ مرد را رها میکردند تا به زندگی خود ادامه بدهند
روزی از روز ها ضحاک خوابی دید که سه پسر که یکیشان جوان تر از آن دو بود به جنگ او میآیند و او را تا دماوند دنبال میکنند تا او را بکشند او با ترس از خواب بلند شد ختدمکارش از او پرسید که چه اتفاقی افتاده و ضحاک بریا او تعریف کرد خدمتکار چندین موبد و ستارهشناس را احضار کرد تا معنی خواب ضحاک را بگویند
موبدان گفتند که ای ضحاک عاقبت هر کسی مرگ اسن و تو هم روزی خواهی مرد و تو به دست پسری جوان به نام فریدون کشته میشوی و البته که او هنوز به دنیا نیامده.
ضحاک پرسید که او چه دشمنی با من دارد مگر موبدان گفتند که او به انتقام گیری مرگ پدرش به سراغ تو خواهد آمد و پس آن ضحاک دستور داد که سراغ فریدون را بگیرد و هر جا که رو را دیدند بکشند
برچسب:
نویسنده: دانیال کریمیپور